تبليغاتX
همه چیز
همه چیز
عشق+خنده
خدا جونم!
گفتم:خدایا من دقایقی بود در زندگانیم

که هوس میکردم سر سنگینم را که پراز

دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شهنه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت:عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که

در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی

من آنی خود را از خودم دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام

لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

گفت:عزیزتر از هر چه هست اشک تنها قطره است

که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای

روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی

واز حوالی آسمان.چرا که اینگونه میشود تا شاد بود.

گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:بارها صدایت کردم آرام گفتم از این راه نرو که

به جایی نمی رسی تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ

فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست

از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی

پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی

می خواستم برایم بگویی آخر بنده من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:اول بار که گفتی"خدایا"آنچنان به شوق آمدم

که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر

من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن

اصرار میکنی هماند بار اول شفایت میدادم.

گفتم:مهربانترین خدا!دوست دارمت.....

گفت:عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....

خدایا! به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم.

تر تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت.

ولی تو منو واسه همیشه می خوای.

توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار.

قدرت خواستن و رسیدن عطا کن.

به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حکم برانم نه

آنکه گوش به فرمان بادا ابدای ایام باشم...

کمکم کن تا پیش از  آنکه مرا بفهمند به سوی درکشان گامها بردارم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت |

یادمان باشد... حرفی نزنیم که دلی بلرزد خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را یادمان باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست یادمان باشد جواب کینه را با کمتر از مهر وجواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهیم یادمان باشد باید در برابرفریادها سکوت کنیم و برای سیاهی ها نور بپاشیم یادمان باشد از چشمه درس خروش بگیریم و از آسمان درس پاک زیستن یادمان باشد سنگ خیلی تنهاست یادمان باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنیم مبادا دل تنگش بشکند یادمان باشدبرای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادمان باشد زندگی را دوست داریم یادمان باشد هرگاه ارزش زندگی یادمان رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنیم تا به مفهوم بودن پی ببریم یادمان باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادمان باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشیم یادمان باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود یادمان باشد هیچگاه لرزیدن دلمان را پنهان نکنیم تا تنها نمانیم یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم و نترسانیم یادمان باشد  که شاید زنده ایم.

کاش همه آدما اینطوری بودنفکرشو بکنین چه دنیایی میشد!!!!

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت |

ابتکار با بادکنک
 

بادکنکبادکنکبادکنکبادکنکبادکنکبادکنک

خیلی جالبه مگه نه؟

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت |

واقعا سخته!
دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست

مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند دوست بداریم.

سخته نه؟من که هیچ وقت نمیتونم

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 31 خرداد1387 ساعت |

باورم نمیشه...
آخ جونمی جون بالاخره تعطیل شدیم

باور کردنش خیییییییلی مشکله امسال یکی از سالایی بود که برای تموم شدنش روزشماری

میکردم.

خیلی خوشحالم بالاخره تابستون اومد.

دوستای گلم امیدوارم بهتون خیلی خوش بگذره همیشه دلتنگتونم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت |

کودک و قلب زخمی
          نمی دانست دلش راکجاگم کرده است .تنها احساس خوش را به یادداشت. احساسی


که تابه حال نداشته است .گیج ومبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که می


رسید می پرسید .هرکجا که احساس می کرددلش آنجاباشدسرکشید .اما هیچ


نیافت .ناامیدراه خانه رادرپیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمی


کرد .دلش را درزمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده


وآن را برزمین انداخته باشم .وای برمن اگراین چنین شده با شدوای برمن که


حالاهزاران جای پابررویش نقش بسته است .دراین افکاربودکه صدایی اورا


متوجه خودکرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداندکودکی را دیدکه قلبی


زخمی دردستانش می تپد .ناله ای سرداد وبرزمین افتاد بیدارکه شددلش سر


جایش بود .اما پراززخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک


کردوبه یادکودک افتاد اورادرکنارخوددید .خوب که به آن نگریست متوجه شد


که آن کودک شبیه خودش است ازاوپرسیدکه این قلب راکجا پیداکردی ،کودک


آرام جواب داددرراه می گذشتم تورادیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت رابه


صاحب آن می دادی .وقتی او قلب تو راگرفت تورا ترک کردمن نیز به دنبال او


رفتم چندین گام بیشتربر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت وقلب دیگری را


در دست گرفت .وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا

بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد ومن توانستم آن را از زیر


پا ها و از روی زمین بردارم .او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم


کرده است .نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر


رهگذری نسپارد .الا خدا که عشق فقط از برای خداست.

 

قلب زخمی

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت |

اولین گوشی نوکیا

اين تلفن بيشتر شبيه ضبط صوت به نظر ميرسد اما اين وسيله جعبه مانند حجيم، درواقع اولين گوشي همراه نوكياست. مدل نوكيا موبيرا سناتور كه براي استفاده در خودرو ساخته شده است، در سال 1982 معرفي شد. طبعا نميتوان با اين گوشي كه 9.5 كيلو وزن دارد، قدم زد.

خیلی جالبه ها فکر کنین هر کی تو خیابون داشت با یکی از اینا حرف میزد

 Nokia Mobira Senator

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت |

بسکتیا بیان تو
ابداع
ورزش بسکتبال در سال ۱۸۹۱ توسط آموزگاری به نام دکتر جمیز ناسمیت ابداع و در ورزشگاه اسپرینگ فیلد ماساچوست به نمایش درآمد. در آن زمان به جای حلقه‌های گل از سبدهای مخصوص که به شکل زنبیل بودند استفاده می‌شد که توپ پس از گل شدن در درون آنها قرار می‌گرفت که پس از هر بار گل شدن توپ را به وسیله نردبان از درون سبد بیرون می‌آوردند و به وسیله بین طرفین در جریان بازی قرار می‌دادند.(قدیمیا از ما پیشرفته تر بودنا ما زنگ بسکت دور حیاط میدویم) هدف اصلی از ابداع چنین ورزشی ایجاد فعالیت در محیط سربسته‌ای در فصل زمستان بود تا ورزشکاران بتوانند در این فصل نیز فعالیت داشته و با ورزش فرم بدنی و وضعیت جسمانی خود را در حد مطلوب حفظ نمایند.

بسکتبال خیابانی
بسکتبال خیابانی به آن گونه از بسکتبال که در زمین‌های سرباز بازی می‌شود اطلاق می‌گردد. قوانین آن، قوانین بسکتبال عادی است با تغییرات جزئی‌ای که به نسبت محل بازی متفاوت است.(خیلی جالبه ها!!!)

بسکتبال در ایران
بسکتبال توسط فریدون شریف‌زاده به ایرانیان شناسانده شد و برای نخستین بار ایران در سال ۱۹۴۸ توانست در مسابقات المپیک لندن شرکت نمایند.

شبنم جونم دیدی آپیدم اونم فقط واسه تو(بسکتبال)
منظور اینکه هر وقت دستور بدین اجرا میشه
|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 11 خرداد1387 ساعت |

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم می رسیدن که نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسیدن نیست. عشق حسرت رسیدنه
|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت |

زن ...!
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت |

حرفای یه دل کوچولو
مینویسم برای تو با دلی پاک و صادقانه...

الهی ارزوهات تو گرمای تابستون برسند و کال نمونن.

الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه و جای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی.

الهی اونی که دوسش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه.بیقراریش اونقدر سر به فلک بزنه که نه غرورتو بشکنه نه دل اون.

اونوقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو میخوای.

یه خونه و دو تا گلدون و دو تا قناری با یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دو راهی جاده زندگی بعد از کلی راه رفتن به هم میرسند.

کاش یه معجزه ای بشه.

چه میدونم!

مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که من چقدر دوست دارم.

این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام...

اینم دردو دلای دلم...دلم می خواست خودشون فرار کنه که کرد.

گل قشنگم مراقب لطافت روح مهربانیت وفایت زمزمه های تنهایی ات غصه های ارغوانی ات و مخصوصا اسم قشنگت باش.

میدونم هیچی نفهمیدین ولی از نوشتنش منظور داشتم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت |

در روزگاران پیشین
آن گاه كه اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز كوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود .
اما خدا هیچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظیم گذر كرد .

پس از هزار سال دیگر بر بلندای كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من آفریده توام مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست .
و خدا هیچ پاسخی نگفت ، اما چون هزار بالی شتابان گذشت .

هزار سال بعد ، بلندای كوه مقدس را صعود كردم و باز خدای  را چنین ندا دادم :
ای پدر من ! من فرزند توام با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی ، من نیز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم شد .
و خدا چیزی نگفت و چونان مَه ی كه تپه های دور دست را می پوشاند دور شد .

پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اینگونه گفتم :
ای خدای من ای آرزوی من و انجام من ، دیروز توام و تو امروز منی ، من ریشه تو در زمین و تو گل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشید ، رشد خواهیم كرد .
پس همان لحظه به سویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا كرد و همانگونه كه دریای ، جویباری ضیعف را بر خویش می كشد مرا در خود پذیرفت .
و هنگامی كه دره ها و دشت ها را فرود می آمدم ، خدا نیز آن جا بود .

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت |

اخ جون !
سلام بالاخره عیدم اومد سال خوبی بود بخاطر داشتن دوستای خوبی مثل شماها از خدا خییییییییییلی ممنونم خدا شماهارو برام نگه داره

مطهره.زینب.شبنم.حورا خانوم.........هدی.شکیبا جون.نرگس.گلناز.کتی.فرزانه.فاطمه.الهه.مریم.حسناجونم

همتونو دوست دارم و عید همتون مبارک

حالا میخوام اجزای سفره هفت سین رو با کاربردش بگم:

اول: سبزه: سبزه نماد بهار، سرسبزی و آبادیه. بعضی افراد اعتقاد دارن که حتما باید خودشون سبزه رو سبز کنن و بعضی هم سبزه رو میخرن و عجیبتر اینکه بعضیها اعتقاد دارن که فقط یه نوع سبزه براشون خوش یمنه. مثلا اگه عدس سبز کنه بد میشه و اگه گندم سبز کنه خوب میشه یا.... من که میگم اینها خرافاته.

دوم: سیب: سیب از قدیم الایام نماد طراوت و تازگی بوده و چون یکی از میوه های بهشتیه سر هفت سین میذارند که خوش یمن بشه.
سوم: سنجد: میگن عطر سنجد عشق و محبت رو زیاد میکنه. اما من میگم شاید یه دلیل قرار دادنش توی هفت سین جلوگیری از .... و تنبلی باشه!!!
چهارم:سیر: سیر هم مثل اسپند خاصیت محافظت و دور کردن انرژی های منفی و نیز ضدعفونی کردن رو داره. اما بیشتر برای دفع شر توی هفت سین قرار گرفته.
پنجم: سرکه: چون ایرانیان باستان خدا پرست و اهل کتاب بودند، خوردن می رو بد میدونستند (فکر نکنید این فقط مال اسلامه) به همین خاطر به جای می سرکه قرار میدادند که نمادی از شادی و سرور باشه.(میوه انگور نماد شادی بوده)

ششم: سمنو: سمنو چون از جوانه گندم گرفته میشه نشان قوت و برکت است.
هفتم: سماق: دلیل قرار دادن دونه سماق توی هفت سین رو نمی دونم

سینهای اصلی اینها بود که از زمان پارینه سنگی تا الآن بوده و هست. سین های دیگه ای هم بعدا اضافه شدند.

هشتم: سکه: به منظور افزایش نقدینگی و برکات الهی سکه هم بعد از اینکه اختراع شد سر سفره هفت سین قرار گرفت.
نهم: سنبل: این گل بیشتر جنبه زیبایی داره و معمولا رو نیمکت ذخیره ها میشینه که اگه یه سین کم اومد یا موجود نبود بره بشینه جاش.
دهم: تخم مرغ: تخم مرغ جزو سین ها نیست اما به دلایلی تو سفره هفت سین قرار گرفته.بودن تخم مرغ توی هفت سین به این دلیله که نشان داشتن غذا وآذوقه در سال جدید باشه و دیگه اینکه نماد زایش و باروری بوده. (اون قدیم قدیما مثل الآن نبود که یه دونه بچه رو هم نشه بزرگ کرد، مردم دوست داشتند بچه های بیشتری داشته باشن.)
یازدهم: کتاب مقدس: این یازدهمی که از همه مهمتره هم توی سین ها دسته بندی نمیشه. در زمان قدیم چون اکثر ایرانی ها زردشتی بودند، کتاب اوستا رو سر هفت سین میذاشتند و الآن ما ایرانی های مسلمان قرآن میذاریم (هنوز هم ایرانی های زردشتی کتاب اوستا رو میذارن سر هفت سین).
دوازدهم: ماهی: ماهی هم نماد زندگی و شادابیه. شاید بپرسید چرا مرغ نمیذاشتند؟ چون مرغ یه جا ثابت نمیمونه و در ضمن بو میده و کثیف کاری هم میکنه. تازه ممکنه ساس و شپش و هزار جور جونور دیگه وارد سفره بشه، اما ماهی با یه کاسه آب قانع میشه و تو سفره راه نمیره.
سیزدهم: آیینه و شمعدون: نشان روشنایی و پاکی و بی ریا بودنه.

عید به همتون خوش بگذره

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت |

ای خدااااااااا
فقط ۱۰ روز تا عید مونده تازه شنیدم قراره ۲۴ به بعد تعطیل کنن یعنی ممکنه؟

همه جا هم تعطیل بشه مدرسه ی داغون ما ما رو میکشونه مدرسه حالا ببینین

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 18 اسفند1386 ساعت |

اخه چقدر انتظار؟!
سلام داره عید میاد ولی این اخرا خیلی دیر میگذره عید که شد یه صفایی می دم به وبم الان اصلا حسش نیست این اخرا انقدر برامون امتحان گذاشتن یه عالمه خیلی خسته کنندس امسال نسبت به سالای دیگه بیشتر دلم می خواد عید بشه امیدوارم این روزای اخر زودتر تموم بشه
|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت |

عشق.........
 عشق يعني پر زدن تا آسمان
عشق يعني وسعتي بيش از جهان

                              عشق يعني لاله اي در دشت باز
                              عشق يعني صحبت و راز و نياز

عشق يعني رفتن بي انتها
باور زيبايي پروانه ها

                              عشق يعني دوري از هرچه رياست
                              كه نداني خانه تو در كجاست

عشق يعني نزد خورشيد آمدن
بي اميد از بهر اميد آمدن

                              عشق يعني من تو را باور كنم
                               قلب را بگسسته از ديگر كنم

عشق يعني شستن چشمانمان
پاكي از هر نام و ننگي ، جانمان

                               عشق يعني در عطش ها سوختن
                               چشم بر باران پاكي دوختن

عشق يعني جرعه اي از جام حق
عشق يعني بوسه اي بر كام حق

                               عشق يعني شادي و شور و شرر
                               عشق يعني سوختن تا پا و سر

عشق يعني مستي و ديوانگي
با همه اغيار او بيگانگي

                               عشق يعني مرغكي عاشق شدن
                                تا براي پر زدن لايق شدن

عشق يعني قايقي خود ساختن
عشق يعني دل به دريا باختن

                               عشق يعني رحمت لاينتهي
                                لقمه بسپردن به دست روبهي

عشق يعني دستي از سوي خدا
دست او گير از سياهي شو جدا

                               عشق يعني نغمه اي پر رمز و راز
                               چشمه اي روي زمين ليك از فراز

عشق يعني رستن از زندان تن
عشق يعني رد شدن از شهر من

                               در كشاكش بين بودن يا نبود
                              عشق يعني علتي بهر وجود

عشق يعني واژه ي بي واژگي
اندرين واماندگي ها ، تازگي

                               عشق يعني جاودان راه جهان
                               عشق يعني رمز رستن از زمان

عشق يعني بي تصاحب يك نفس
كوششي بهر رهايي از قفس

                                عشق يعني حيرت و سرگشتگي
                                در فراسوي زمان گمگشتگي

عشق يعني همقدم با روزگار
رويشي با هر شكوفه در بهار

                                عشق يعني راه بي نام و نشان
                                عشق يعني حس بي وصف و بيان

   

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت |

بزرگ شدم
سلام سلام  دیروز تولدم بود ولی وقت نکردم بیام و پست بزنم رفته بودم بیرون و شب هم دیر وقت اومدم که بیهوش بیهوش بودم

۱سال دیگه هم گذشت و بزرگتر شدم ولی من نمی خوام بزرگ بشم

از همه دوستام ممنونم که به یادم بودن

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت |

عشق یعنی...
   عشق یعنی ...

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های  ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی سوز نی ، آه شیان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی یک تیمم ،یک نماز

عشق یعنی عالمی رازو نیاز

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشق ....

         آمدنی بود نه آموختنی ....

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت |

راحت شدیم...
بالاخره راحت شدیم امتحانارو میگم البته راحتم که نشدیم هنوز هیچی نشده تا تونستن تکلیفو.......   ولی بالاخره از ۱ماه درس خوندن بهتره

مثلا میخواستم خاطره اصفهانو بنویسم ولی نشد اگه حال داشتم و حافظم یاری کرد مینویسم

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت |

چقدر زود گذشت اما خوش گذشت....
بالاخره بعد از یه عالمه انتظار بردنمون اصفهان خیلی خوش گذشت

از مدرسه رفتیم خونه تا کارامونو بکنیمو بریم مدرسه و از اون ور بریم راه اهن از رو شانس بدمون بارون گرفت اونم چه بارونی به قول مامانم ما بریم دم دریا خشک میشه به این میگن یه ادم خوش شانس حالا بگذریم ساعت ۸ شده بودو بابای من تو ترافیک دیگه مطمعن بودم جامیمونم واسه همین به حورا اس ام اس زدم که منو نزارن برن الحمدولله زود رسیدم حالا مطهره نیومده بود ...........ای خداااااا

سوار مینی بوس شدیم حا لا چه جوری خدا میدونه وسط راه یه ضد حالی خوردیم وحشتناک سوار کردن یه ...استغفر الله هی میخوام جلو خودمو بگیرم نمیشه

رفتیم راه اهن اونجا اتفاق خاصی نیوفتاد فقط فهمیدیم با یه مدرسه پسرونه باید تو یه قطار باشیم

رفتیم دم قطار دور خودمون میچرخیدیم یکی مارو میدید واقعا به عقلمون شک می کرد

تو قطار خیلی جالب بود یهو میدیدی تو کوپه ها هیشکی نیست هممون میریختیم تو یه کوپه من که شبش ۱ساعت بیشتر نخوابیدم صبح وسط راه نماز صبح خوندیمو رسیدیم من که هیچ احساسی نداشتم واقعا نمیتونستم درک کنم ما تو اصفهانیم

بردنمون ابابصیر یه جاییه که نابیناها توش درس میخونن صبحانه خوردیمو و بعدبردنمون .....

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت |

عشق چیست......؟؟
پرسیدم:هنگام غروب خورشید چرا زرد رنگه؟ گفت:از بیم جدایی خورشید با همه درخشندگی در پایان روز ناپدید می شود و جای خودش را به تاریکی می دهد ولی افتاب عشق جاودانه در اسمان دل می درخشد و جان می بخشدو این روزی است که شبی بدنبال ندارد پرسیدم:عشق چیست؟گفت:اتشی است. گفتم:مگر ان را دیده ای؟گفت:نه در ان سوخته ام. به کوه گفتم عشق چیست؟لرزید به ابر گفتم عشق چیست؟بارید به باد گفتم عشق چیست؟وزید به پروانه گفتم عشق چیست؟نالید به گل گفتم عشق چیست؟پرپر شد به انسان گفتم عشق چیست؟؟ اشک از دیدگانش جاری شد وگفت: دیوانگیست!!!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت |

چرت و پرت1
وبلاگ هم چیز به درد بخوری نیستا ادم نمیتونه حرفاشو بنویسه می خواستم یه چیزی بنویسم بعد گفتم فضولا زیادن واسه همین ننوشتم این هفته هفته خوبی نبود چون همش غصه خوردم

چقد دنیای بدی داریم خیلی خسته کنندس ادم میخواد بشینه زار زار گریه کنه

...............................................................................گفتم یه ذره وبلاگم پر شه زشته واسه همین به فکرم رسید که نقطه بزارم

من حالم خوبه ها یه موقه فک نکونین دیوونه شدم

خیلی چرت و پرت گفتم به قول معلم ریاضیمون هفته بعد با ما باشید

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت |

کاش دیوانه میفهمید.............
هميشه بهترين اوني نيست كه ما فكر مي كنيم ، بدترين هم. وقت رفتن كه ميشه همه خوبن به شرطي كه برگشتي تو كار نباشه. اگه برگشتي يعني پايان رو خط زدي و اين خلاف قاعده زندگيه. مگه ميشه برگ خسته رو به درخت برگردوند حتي اگه پاييز بهونه باشه؟ حرف اما از برگ نيست ، از پاييزه. پاييزي كه هنوز طعم دلتنگي داره. كاش ديوانه مي فهميد پاييز بودن چقدر سخته. كاش مي فهميد درد پاييز رو ، كه اگه مي فهميد نفرين ابديش رو ارزوني تن خستش نمي كرد. حيف! اما غصه نخور پاييز. برگ شايد ديگه برنگرده ، ولي ديوانه چرا. اون روز ممكنه فصل تو نباشه اما ديوانه اونقدر ديوونه هست كه فصلها رو يكي يكي بشماره تا به پاييز برسه. زمستون، بهار، تابستون، پاييز ... -:« سلام پاييز. چقدر دير كردي. خيلي وقته برگها بهونتو مي گيرن.» چشم هاش خيسه. درست مثل همون شبايي كه تا صبح دونه هاي اشكش رو تسبيح مي كرد و تا شب دونه هاي تسبيح رو نفرين. امان از چشم هاي خيس ديوانه! تو هم غصه نخور ديوانه. زمستون رفتنيه. بهار و تابستون هم كه بياد و بره دوباره وقت پاييز ميشه. وقت اون كه بغلش كني و به كفاره نفرينهاي شبانت تن سردش رو بوسه بارون. فقط اگه تا اون موقع يكي از همون نفرينها دامنش رو نگرفته باشه . كي مي دونه اگه پاييز نباشه برگهاي خسته تا كي درخت رو تحمل مي كنن؟
|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت |

برای عشق همه کار بکن ولی......

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 27 مهر1386 ساعت |

عشق یعنی

عشق يعني سكوت لبهايم
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني زيبا ببيني
كه اگر بيننده باشي
نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه هست
همين ، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود
شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني
شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست

 من همونم كه هميشه غم و غصه اش بي شماره
اون يكه تنها ترينه حتي سايه هم نداره

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت |

پاییز
برگهای درختان رنگ خورشید گرفته اند

سرخی پنجه های درخت با تو سخن می گویند

گلهای یخ سر از پیله های خویش بیرون اورده اند

باران مرا به یاد پاکی و خزان می اندازد

ای رفتگر ارمغان پاییز را جارو نکن

که جلوه گاه قدرت یگانه یزدانم می باشد

اری پاییز هم با تمام بدبختی و بیچارگی امد چه فصل بیخودیست این پاییز

به این میگن ضد حال

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت |

بدبختی و بیچارگی
عشق:سرکاریه

محبت:تظاهره

مهربونی:مسخرس

وفا:مرده

عهدوپیمان:دلخوشیه

عاطفه:تموم شده

مهر:مدرسه باز

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 31 شهریور1386 ساعت |

سکوت
چه لحظه ها که حرفهای نا گفته در پیش سد سکوت متلاطم می ماند و لب از لب گشوده نمیشود اما دراندیشه ها واژه ها می رقصند و کافی است سر انگشت یک اشاره انها را بر روی صفحات کاغذ جاری کند تا چیزی شبیه شعر تولد یابد.ان زمان است که سکوت فریاد میشود بی انکه صدایی به گوش برسد.من نیز احساسم را فریاد میزنم و ان را تقدیم کسانی می کنم که عشق را میفهمند احساس را درک می کنند و می دانند که:سکوت نشانه بی حرفی نیست.

مطهره جونم حال کردی منظورم تو بودی ها

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 30 شهریور1386 ساعت |

نی نی
سلام به دوستای گلم دلم برای همتون تنگ شده نوبتی هم باشه نوبت گذاشتن نی نی 

 این بچه ها چه دنیای قشنگی دارن 

                                                                                                                     

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت |

چقدر سخته

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 24 شهریور1386 ساعت |