![]() در آشوب برگ ریزان پائیزی و ازدحام عصیان زده ی پر حرارت رنگها …سالهای رو به آینده را می نگرم که از پس هر لحظه و ثانیه اش خلقتی بشکوه در دستانم موج خواهد زد . نه رویا می بینم نه خیال ناباورانه سالیان بارآورد رازی که انتهای خاموش هر جاده اش ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود .
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
87/12/22 - 87/12/30
87/09/08 - 87/09/14 87/06/22 - 87/06/31 87/06/08 - 87/06/14 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/08 - 87/04/14 87/04/01 - 87/04/07 87/03/22 - 87/03/31 87/03/08 - 87/03/14 87/03/01 - 87/03/07 87/02/22 - 87/02/31 87/02/01 - 87/02/07 86/12/22 - 86/12/29 86/12/05 - 86/12/21 86/12/08 - 86/12/14 86/11/22 - 86/11/30 86/11/08 - 86/11/14 86/11/01 - 86/11/07 86/09/08 - 86/09/14 86/08/22 - 86/08/30 86/08/05 - 86/08/21 86/08/08 - 86/08/14 86/07/22 - 86/07/30 86/07/05 - 86/07/21 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 86/06/05 - 86/06/21 86/06/08 - 86/06/14 86/06/01 - 86/06/07 جستجو
پيوندها
سایت بابای گلم(معماری)
سایت داداش گلم کپی وبلاگ دانلود نرم افزار وجواب سوالات تبیان کوثر(حسنا جون) یاس عاشق ستایش عزیزم برای چشم خاموشت دل نوشته های من... نرگس نوشته های رنگی(بچه های گل فضیلت) بشراجون انی شرلی چاقالوها *موناجون* قالبهاي حرفه اي براي وبلاگها و سايتهاي ايراني آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نوازش
نعمتی گمشده... عیدتون مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک!
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
دوستای گلم چطورین؟!
من اوووووومدم!میدونین بعد چند روز؟دقیقا بعد از ۱۰۶ روز(!!!!!!!!!!!!!!!!) البته خودتون که میدونین! بااین همه هیچوقت دلم نمی خواد که یه موقه حتی فکر بستن وب به سرم بزنه چون خیییییییییییییلی دوسش دارم بچه هنوز ۲سالشم نشده کجا ولش کنم؟
این یعنی اینکه عیدتون مبارک دوست جونا!خییییییییییییلی دوستون دارم!خیلی خوشحالم که شماهارو هنوز که هنوزه دارم و به داشتنتون افتخار میکنم! بالاخره بازم عید اومد.خیلی خوشحالم خیلی!امیدوارم شماها هم به اندازه من خوشحال باشین! علت زود اومدنمم بخاطر اینه که روز اول فرصت نمیکنم بیام! . . . . . . . . . یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال بچه ها جونم موقع سال تحویل خییییییییییییییییلی منو دعا کنین! التماس دعا! |+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 24 اسفند1387 ساعت
وابستگی آفت عشق!
یه مقاله ی خیلی قشنگ خوندم حیفم اومد شما ها نخونینش خیلی رو من تاثیر گذاشت امیدوارم برای شما هم مفید باشه
دوست عزیزم تو بیشتر به چه یا کی وابسته ای؟ به پدر؟ مادر؟ همسر؟ فرزند؟ یا شغل ، مدرک ، موقعیت و ثروت؟ یا به سلامتی ات؟ تفکراتت؟ احساساتت؟ یا اعتقاداتت؟ فرقی نمی کنه ، وابستگی یعنی اینکه خودت را به شیئی غیر از اصل خودت ، چنان ببندی که آزادیَت را بگیرد. انسان نامحدود و البته آزاد آفریده شده است . و همه هستی مسخّر و در اختیار اوست. هیچ چیزی ارزش آن را ندارد تا انسانی را به خود ببندد و وابسته و زندانی خود کند. و همه هستی رشد و ارتقاءاشان در اینست که در خدمت آدمی باشند نه بر عکس. اشرف مخلوقات و سرور کائنات یعنی این.
حالا وقتی خودت را وابسته به موقعیت یا فردی می کنی ، در واقع خود را از موقعیت برتر و آزادی که داری به جایگاه پَست و محدودی تنزّل داده و گره می زنی. خود را شکننده می کنی. افراد و اشیاء دیگر زوال پذیر و رفتنی اند. شغل ، مدرک ، ثروت ، سلامتی ، احساس و ... ، همه تغییر پذیر و از بین رفتنی اند. و هرکس به آنها وابسته باشد نیز رنج فرسودگی ، تنهایی، جدایی و پست شدن را ناچاراً ، همواره با خود دارد. و اما عشق عشق فراتر از هر گونه وابستگی هاست. اگر تو به یک نفر وابسته شدی و بدون او می میری ، نام آن را عشق مگذار. مثل نوزادی که به شیر مادر وابسته است ، اگر شیر مادر نباشد کودک می میرد، چون وابسته است. عشق وابستگی نیست که با نبود معشوق ، فرد مردنی شود. اصلاً معشوقی که اکنون باشد و فردا نباشد ، چگونه می تواند عشق ایجاد کند، صرفاً یک نوع وابستگی می آورد. و صد البته هنگام از بین رفتن هم تاثر و اندوه. آری عشق همیشه رو به تزاید است. عشق آزاد و رهاست و پیرو آن عاشق و معشوق هم چنین اند. عشق ، عاشق را هر روز فربه تر می کند. شادتر می کند. حرکت عشق فقط رو به جلوست. غم و شادی در عشق واقعی ، مساوی و لذت بخش است. معشوق شکستنی نیست، مردنی نیست، پژمردنی نیست ، بی وفا نیست. لذا عاشق هم به همین صورت پایدار ، قوی و رو به رشد است. و بیت زیر نیز توصیف چنین عشقی است. مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم وابستگی ، انسان را از بی نهایت هستی ، به محدوده ای گره می زند، به مانند چشمی که از این همه رنگ ، فقط رنگ سیاه و سفید را ببیند. مانند این همه اندام آدمی که به هنگام سرطان ، صرفاً یکنوع از سلولهایش شروع به رشد و توده شدن، می نماید. کسی که معتاد به مواد مخدر می شود ، از بی نهایت لذتی که می تواند از تمام اعضاء و جوارح خود ببرد ، صرفاً به یک لذت بسنده می کند،کسی که به یک فرد وابسته می شود ، از تمامی انسانها ، و بی نهایت هستی، فقط یکی را به عنوان مجرای تنفس خود بر می گزیند. کسی که خود را به شغل ، ثروت ، ... ، وابسته می کند، از تمام جنبه های آدمی ، و موفقیت های گوناگون خود چشم پوشی می کند.
به چشم هایمان باید ، یاد بدهیم که از دیدن کوه ، دشت ، آسمان ، دریا ، سبزه ، زمین، ستاره، ماه، خورشید ، انسانها و ... لذت ببرند. از دستهایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن را حس کنند . گوشهایمان را نجوا کنیم که لذت شنیدن آوای پرندگان ، صدای گرم مادر بزرگ، موسیق باران و خنده های مستانه کودکانه را بشنوند. با پاهایمان صمیمانه دشت را بدویم ، کوهها را بپیمائیم ، عصای ضعیفان و تکیه نیازمندان شویم. با زبانمان کلام التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همانطور که از گفتن جملـــــــــــــه « دوستت دارم » به دلبر ، هیجان زده می شویم. آری تنفس لذت بخش هوای بهاری ، بوی پائیز و نوازش برف بر صورتمان ، همه و همه میتوانند موجب احساسی باشند که موجب آرامش زندگی در کالبد منجمد و وابسته امان شود و ما را از تک بعدی بودن و چسبندگی به اشیاء و افراد رهایی بخشد. عشق به مفهوم لذت بردن از همه هستی و هستی آفرین در کمال رهایی و آزادگی است، بدون ترس از دست دادن شی یا فردی خاص. پس بر دست پینه بسته پدر و بر پیشانی پر چروک مادرت بوسه بزن گل را ببو، باران را حس کن و آسمان پرستاره را به تماشا بنشین دست نوازشت را بر سر کودک یتیم بکش و سینه ات را سنگ صبور دوستان کن گستره آسمان را دلیل کوچکی غمهایت بدان و شرم "پدری خجالت زده از دست خالی در پیش کودکانش" را به خود بیفزا لایحه علمت را چون نسیم بهاری بین همنوعانت منتشر کن. روی گشاده و لبخندت را ، ارزانی مردمان خسته از کاری کن، که هنگام غروب در خیابان های شلوغ با چشمانی خواب آلود رو به خانه دارند. آرامش بخش کسانی باش که با تو مرتبطند. به نوعی که اگر جهان را ترک کنی، شکاف نبودنت را حس کنند. با این وجود دیگران را وابسته به خودت نکن و آنها را مالامال عشق کن. آنها را بزرگتر از آنی بنما که شی یا فردی آنها را به خود وابسته کند. عشق را از هر کجا شروع کنید به زودی متوجه می شوید بسیار سیار و روان است. و همه آفرینش را در خود جای می دهد. وقتی عشق چنین عظیم و بزرگ است ، پس در انحصار شئی یا شخصی نیست، که آن را از ما بگیرد و ما را تنها بگذارد. همه هستی در وجود ماست ، پس، از دست دادن هیچ چیز ، موجب کاستی در این بی نهایت عشق ما ، نمی شود. ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی. |+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 8 آذر1387 ساعت
بیکاریه دیگه!
سلام خانوما! حال شما؟با روزای آخر تابستون
راستشو بخواین اصلا حس آپ نیست.اصلا! ولی بخاطر گل روی بشرا خانوم آپیدم! بچه ها ایندفه یه کار باحال کردم اسم همتونو به ژاپنی پیدا کردم که اگه خواستین میتونین به عنوان نام مستعار ازش استفاده کنین الانم که دم مدرسه هاسو...... بالاخره هر چی باشه از اون اسمایی که اون شب تو وردآورد گذاشتین که بهتره! البته اسم همرو درنیاوردم.فقط بعضیا.اگه کسی خواست و من فراموشش کرده بودم بهم بخبره! فاطمه=لوکاسکورینکو بشرا=توموآریریشیکا مونا=رینموتوکا حورا=ریموموشیکا فایزه=لوکاکوزیکو فرزانه=لوکاشیزیکاتوکو شبنم=آریریکاتوتوکارین حسنا=ریموآریفوکا هدی=ریموتکا و اما بتا همیشه که به درخواست مونا جون بوده=توکوسکارینکارینکی آریریکو(یا حسین مسخرس نه؟من که بعد از نوشتن هر کدومش کلی خندیدم التماس دعا! |+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 24 شهریور1387 ساعت
آخ جون بازییییییییییییییییییییییی!
سلاااااااااااااااااام دوستای خودم!
ماه رمضون مبارک! من از طرف بشرا جون و مونا جون به یه بازی(به قول مونا شبه بازی)دعوت شدم.ولی بلد نیستم(چون خیلی سخته آخه بشری بعد از اون ۱۰ تا چیز دوست داشتنی و نداشتنی اسم بازیگرای....(ادامه نمیدم چون از بازیگرا متنفرم) ولی مونا فقط قسمت اولشو نوشته و منم از اونجایی که علاقه وافری به بازیگرا دارم کسایی رو هم که دعوت میکنم همشون وبلاگ ندارن یا تو قسمت نظرا بازی رو بکنن یا نکنن. واما بازی.... چیزایی که دوست دارم: ۱.تنهایی رو(البته منظورم از این تنهاییهای آدمای افسرده و بدبخت نیستا مثلا یه مشت خواهر برادر شیطون دورت ریختن و بیچارت کردن و از زندگی ساقتت کردن ۲.موزیک های آروم رو که یکیشم رو وبلاگ خودم گذاشتم. ۳.وبلاگ کوچولوی ۱سالمو ۴.دوستای واقعیمو که همیشه کنارم هستن ۵.آب بازی که انواع مختلف داره:آب بازی با کیسه زباله٬آب بازی با فواره٬آب بازی با شلنگ و.... ۶.تابستونو ۷.نی نی ۸.خونواده و فک و فامیل ۹.خوردن ۱۰.خر(حیوونیا خیلی عشقن ولی هیچکی دوسشون نداره) چیزایی که دوست ندارم: ۱.یه مشت آدمی که فقط حرف زدن بلدن و اصلا بلد نیستن به حرفاشون عمل کنن(در واقع کار اصلیشون خر کردن آدماس) ۲.آدمای از خود راضی و از خود مچکر که فک میکنن خیلی آدمای مهمین ۳.مار ۴.شعرا و حرفای عاشقانه که یه مشت بچه نی نی میزنن. ۵.مدرسه ۶.آدمای کنه ۷.صبحای زود واسه رفتن به مدرسه ۸.باقالی پلو با ماهیچه ۹.قهر ۱۰.آدمای کینه ای و کسایی که دعوت میکنم: ۱.فایزه جون ۲.کوثر ۳.فاطمه جون(گاهی به آسمان نگاه کن...) ۴.حورا جون ۵.مونا جون(شاد بمون) |+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت
...!!
وقتی که تنهای تنها می شوی ،
وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساس ترین نقطه٬ رهایت مي كنند وقتی که در دست همانان که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛ وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش مي شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛ وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد حتماً دانسته ای او کیست پس چرا در انتها به او برسی ، از او آغاز کن
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت
ت...و...ل...د...ت...م...ب...ا...ر...ک
تولد همه خوبيهاست تولد تمام زيباييهاي زندگي امروز روز توست امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟ چه وقت ديگر انسانی تواند چون تويي را بزايد؟ فرشته اي فقط در قالب يك؟؟؟؟! فقط ساده مي توانم بگويم : . . . . . . . . . . وبلاگ کوچولوی من تولدت مبارک. هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
آخی!تازه ۱ ساله شده!چقده گناه داره! کوچولوی من امیدوارم۱۰۰۰ساله بشی! |+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 2 شهریور1387 ساعت
معماری هزاره ی جدید
(هزاره قدیم:
هزاره جدید: ) ( یک ساختمان بی نظیر در مرکز شهر مسکو) به راستی وجود چنین ساختمانهایی می تونه ظاهر یک شهر رو خیلی عوض کنه . همچنین می دونیم با برگزاری سمینارها ، کنفرانسها و نمایشگاههای بزرگ بین المللی در این ساختمانها منافع بسیار زیادی برای اون شهر یا کشور ایجاد می شه . بد نیست مهندسان معمار خبره کشور ما هم در این زمینه طرحهای جالبشون رو بیشتر به مرحله اجرا بگذارند
|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت
...
""اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد...""
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت
تو احساس کلامت را به کدامین آفتاب پیوند زدی وصدایت از کدام باران زنگ گرفت که مهربان ترین آهنگ محبت است .چشمانت بهار کوچه های احساس را به وام داشت و دستانت احتیاج من. تو در متن زیبا ترین واژه ها می درخشی و در لهجه ی احساس و باغ موسیقی ام صدای تو جاری است .ای تفاهم عمیق نگاهم. |+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 22 تیر1387 ساعت
خدا جونم!
گفتم:خدایا من دقایقی بود در زندگانیم
که هوس میکردم سر سنگینم را که پراز دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شهنه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت:عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از خودم دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟ گفت:عزیزتر از هر چه هست اشک تنها قطره است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی واز حوالی آسمان.چرا که اینگونه میشود تا شاد بود. گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت:بارها صدایت کردم آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید. گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی می خواستم برایم بگویی آخر بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم:پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت:اول بار که گفتی"خدایا"آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی هماند بار اول شفایت میدادم. گفتم:مهربانترین خدا!دوست دارمت..... گفت:عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت.... خدایا! به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تر تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه می خوای. توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حکم برانم نه آنکه گوش به فرمان بادا ابدای ایام باشم... کمکم کن تا پیش از آنکه مرا بفهمند به سوی درکشان گامها بردارم. |+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت
کاش همه آدما اینطوری بودن |+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت
واقعا سخته!
دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست
مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند دوست بداریم. سخته نه؟من که هیچ وقت نمیتونم |+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 31 خرداد1387 ساعت
باورم نمیشه...
آخ جونمی جون بالاخره تعطیل شدیم
باور کردنش خیییییییلی مشکله امسال یکی از سالایی بود که برای تموم شدنش روزشماری میکردم. خیلی خوشحالم بالاخره تابستون اومد. دوستای گلم امیدوارم بهتون خیلی خوش بگذره همیشه دلتنگتونم. |+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت
کودک و قلب زخمی
نمی دانست دلش راکجاگم کرده است .تنها احساس خوش را به یادداشت. احساسی
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت
اولین گوشی نوکیا
اين تلفن بيشتر شبيه ضبط صوت به نظر ميرسد اما اين وسيله جعبه مانند حجيم، درواقع اولين گوشي همراه نوكياست. مدل نوكيا موبيرا سناتور كه براي استفاده در خودرو ساخته شده است، در سال 1982 معرفي شد. طبعا نميتوان با اين گوشي كه 9.5 كيلو وزن دارد، قدم زد. خیلی جالبه ها فکر کنین هر کی تو خیابون داشت با یکی از اینا حرف میزد |+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت
بسکتیا بیان تو
ابداع
ورزش بسکتبال در سال ۱۸۹۱ توسط آموزگاری به نام دکتر جمیز ناسمیت ابداع و در ورزشگاه اسپرینگ فیلد ماساچوست به نمایش درآمد. در آن زمان به جای حلقههای گل از سبدهای مخصوص که به شکل زنبیل بودند استفاده میشد که توپ پس از گل شدن در درون آنها قرار میگرفت که پس از هر بار گل شدن توپ را به وسیله نردبان از درون سبد بیرون میآوردند و به وسیله بین طرفین در جریان بازی قرار میدادند.(قدیمیا از ما پیشرفته تر بودنا ما زنگ بسکت دور حیاط میدویم) بسکتبال خیابانی بسکتبال خیابانی به آن گونه از بسکتبال که در زمینهای سرباز بازی میشود اطلاق میگردد. قوانین آن، قوانین بسکتبال عادی است با تغییرات جزئیای که به نسبت محل بازی متفاوت است.(خیلی جالبه ها!!!) بسکتبال در ایران بسکتبال توسط فریدون شریفزاده به ایرانیان شناسانده شد و برای نخستین بار ایران در سال ۱۹۴۸ توانست در مسابقات المپیک لندن شرکت نمایند. شبنم جونم دیدی آپیدم اونم فقط واسه تو(بسکتبال)
منظور اینکه هر وقت دستور بدین اجرا میشه |+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 11 خرداد1387 ساعت
اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم می رسیدن که نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسیدن نیست. عشق حسرت رسیدنه
|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت
زن ...!
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند. بار زندگي را به دوش مي کشند، ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند. وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند. وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند. وقتي خوشحالند گريه مي کنند. و وقتي عصباني اند مي خندند. براي آنچه باور دارند مي جنگند. در مقابل بي عدالتي مي ايستند. وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند. بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند. براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند. بدون قيد و شرط دوست مي دارند. وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند. در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند. در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند، با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند. آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد فرشته پرسيد:چه عيبي ؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند |+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت
حرفای یه دل کوچولو
مینویسم برای تو با دلی پاک و صادقانه...
الهی ارزوهات تو گرمای تابستون برسند و کال نمونن. الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه و جای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی. الهی اونی که دوسش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه.بیقراریش اونقدر سر به فلک بزنه که نه غرورتو بشکنه نه دل اون. اونوقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو میخوای. یه خونه و دو تا گلدون و دو تا قناری با یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دو راهی جاده زندگی بعد از کلی راه رفتن به هم میرسند. کاش یه معجزه ای بشه. چه میدونم! مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که من چقدر دوست دارم. این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام... اینم دردو دلای دلم...دلم می خواست خودشون فرار کنه که کرد. گل قشنگم مراقب لطافت روح مهربانیت وفایت زمزمه های تنهایی ات غصه های ارغوانی ات و مخصوصا اسم قشنگت باش. میدونم هیچی نفهمیدین ولی از نوشتنش منظور داشتم. |+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت
در روزگاران پیشین
آن گاه كه اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز كوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود . اما خدا هیچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظیم گذر كرد . پس از هزار سال دیگر بر بلندای كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم : هزار سال بعد ، بلندای كوه مقدس را صعود كردم و باز خدای را چنین ندا دادم : پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اینگونه گفتم : |+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت
اخ جون !
سلام بالاخره عیدم اومد سال خوبی بود بخاطر داشتن دوستای خوبی مثل شماها از خدا خییییییییییلی ممنونم خدا شماهارو برام نگه داره
مطهره.زینب.شبنم.حورا خانوم........ همتونو دوست دارم و عید همتون مبارک حالا میخوام اجزای سفره هفت سین رو با کاربردش بگم: اول: سبزه: سبزه نماد بهار، سرسبزی و آبادیه. بعضی افراد اعتقاد دارن که حتما باید خودشون سبزه رو سبز کنن و بعضی هم سبزه رو میخرن و عجیبتر اینکه بعضیها اعتقاد دارن که فقط یه نوع سبزه براشون خوش یمنه. مثلا اگه عدس سبز کنه بد میشه و اگه گندم سبز کنه خوب میشه یا.... من که میگم اینها خرافاته. دوم: سیب: سیب از قدیم الایام نماد طراوت و تازگی بوده و چون یکی از میوه های بهشتیه سر هفت سین میذارند که خوش یمن بشه. ششم: سمنو: سمنو چون از جوانه گندم گرفته میشه نشان قوت و برکت است. سینهای اصلی اینها بود که از زمان پارینه سنگی تا الآن بوده و هست. سین های دیگه ای هم بعدا اضافه شدند. هشتم: سکه: به منظور افزایش نقدینگی و برکات الهی سکه هم بعد از اینکه اختراع شد سر سفره هفت سین قرار گرفت. عید به همتون خوش بگذره |+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت
ای خدااااااااا
فقط ۱۰ روز تا عید مونده تازه شنیدم قراره ۲۴ به بعد تعطیل کنن یعنی ممکنه؟
همه جا هم تعطیل بشه مدرسه ی داغون ما ما رو میکشونه مدرسه حالا ببینین |+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 18 اسفند1386 ساعت
اخه چقدر انتظار؟!
سلام داره عید میاد ولی این اخرا خیلی دیر میگذره عید که شد یه صفایی می دم به وبم الان اصلا حسش نیست این اخرا انقدر برامون امتحان گذاشتن یه عالمه خیلی خسته کنندس امسال نسبت به سالای دیگه بیشتر دلم می خواد عید بشه امیدوارم این روزای اخر زودتر تموم بشه
|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت
عشق.........
عشق يعني پر زدن تا آسمان
عشق يعني وسعتي بيش از جهان عشق يعني لاله اي در دشت باز عشق يعني صحبت و راز و نياز عشق يعني رفتن بي انتها باور زيبايي پروانه ها عشق يعني دوري از هرچه رياست كه نداني خانه تو در كجاست عشق يعني نزد خورشيد آمدن بي اميد از بهر اميد آمدن عشق يعني من تو را باور كنم قلب را بگسسته از ديگر كنم عشق يعني شستن چشمانمان پاكي از هر نام و ننگي ، جانمان عشق يعني در عطش ها سوختن عشق يعني رحمت لاينتهي عشق يعني بي تصاحب يك نفس |+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت
بزرگ شدم
سلام سلام
۱سال دیگه هم گذشت و بزرگتر شدم ولی من نمی خوام بزرگ بشم از همه دوستام ممنونم که به یادم بودن |+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت
عشق یعنی...
عشق یعنی ...
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی سوز نی ، آه شیان عشق یعنی معنی رنگین کمان عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی یک تیمم ،یک نماز عشق یعنی عالمی رازو نیاز عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود عشق .... آمدنی بود نه آموختنی .... |+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت
راحت شدیم...
بالاخره راحت شدیم امتحانارو میگم البته راحتم که نشدیم هنوز هیچی نشده تا تونستن تکلیفو....... ولی بالاخره از ۱ماه درس خوندن بهتره
مثلا میخواستم خاطره اصفهانو بنویسم ولی نشد اگه حال داشتم و حافظم یاری کرد مینویسم |+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت
چقدر زود گذشت اما خوش گذشت....
بالاخره بعد از یه عالمه انتظار بردنمون اصفهان خیلی خوش گذشت
از مدرسه رفتیم خونه تا کارامونو بکنیمو بریم مدرسه و از اون ور بریم راه اهن از رو شانس بدمون بارون گرفت اونم چه بارونی به قول مامانم ما بریم دم دریا خشک میشه به این میگن یه ادم خوش شانس حالا بگذریم ساعت ۸ شده بودو بابای من تو ترافیک دیگه مطمعن بودم جامیمونم واسه همین به حورا اس ام اس زدم که منو نزارن برن الحمدولله زود رسیدم حالا مطهره نیومده بود ...........ای خداااااا سوار مینی بوس شدیم حا لا چه جوری خدا میدونه وسط راه یه ضد حالی خوردیم وحشتناک سوار کردن یه ...استغفر الله هی میخوام جلو خودمو بگیرم نمیشه رفتیم راه اهن اونجا اتفاق خاصی نیوفتاد فقط فهمیدیم با یه مدرسه پسرونه باید تو یه قطار باشیم رفتیم دم قطار دور خودمون میچرخیدیم یکی مارو میدید واقعا به عقلمون شک می کرد تو قطار خیلی جالب بود یهو میدیدی تو کوپه ها هیشکی نیست هممون میریختیم تو یه کوپه من که شبش ۱ساعت بیشتر نخوابیدم صبح وسط راه نماز صبح خوندیمو رسیدیم من که هیچ احساسی نداشتم واقعا نمیتونستم درک کنم ما تو اصفهانیم بردنمون ابابصیر یه جاییه که نابیناها توش درس میخونن صبحانه خوردیمو و بعدبردنمون .....
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت
|