![]() در آشوب برگ ریزان پائیزی و ازدحام عصیان زده ی پر حرارت رنگها …سالهای رو به آینده را می نگرم که از پس هر لحظه و ثانیه اش خلقتی بشکوه در دستانم موج خواهد زد . نه رویا می بینم نه خیال ناباورانه سالیان بارآورد رازی که انتهای خاموش هر جاده اش ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود .
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
87/12/22 - 87/12/30
87/09/08 - 87/09/14 87/06/22 - 87/06/31 87/06/08 - 87/06/14 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/08 - 87/04/14 87/04/01 - 87/04/07 87/03/22 - 87/03/31 87/03/08 - 87/03/14 87/03/01 - 87/03/07 87/02/22 - 87/02/31 87/02/01 - 87/02/07 86/12/22 - 86/12/29 86/12/05 - 86/12/21 86/12/08 - 86/12/14 86/11/22 - 86/11/30 86/11/08 - 86/11/14 86/11/01 - 86/11/07 86/09/08 - 86/09/14 86/08/22 - 86/08/30 86/08/05 - 86/08/21 86/08/08 - 86/08/14 86/07/22 - 86/07/30 86/07/05 - 86/07/21 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 86/06/05 - 86/06/21 86/06/08 - 86/06/14 86/06/01 - 86/06/07 جستجو
پيوندها
سایت بابای گلم(معماری)
سایت داداش گلم کپی وبلاگ دانلود نرم افزار وجواب سوالات تبیان کوثر(حسنا جون) یاس عاشق ستایش عزیزم برای چشم خاموشت دل نوشته های من... نرگس نوشته های رنگی(بچه های گل فضیلت) بشراجون انی شرلی چاقالوها *موناجون* قالبهاي حرفه اي براي وبلاگها و سايتهاي ايراني آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نوازش
نعمتی گمشده... چقدر زود گذشت اما خوش گذشت....
بالاخره بعد از یه عالمه انتظار بردنمون اصفهان خیلی خوش گذشت
از مدرسه رفتیم خونه تا کارامونو بکنیمو بریم مدرسه و از اون ور بریم راه اهن از رو شانس بدمون بارون گرفت اونم چه بارونی به قول مامانم ما بریم دم دریا خشک میشه به این میگن یه ادم خوش شانس حالا بگذریم ساعت ۸ شده بودو بابای من تو ترافیک دیگه مطمعن بودم جامیمونم واسه همین به حورا اس ام اس زدم که منو نزارن برن الحمدولله زود رسیدم حالا مطهره نیومده بود ...........ای خداااااا سوار مینی بوس شدیم حا لا چه جوری خدا میدونه وسط راه یه ضد حالی خوردیم وحشتناک سوار کردن یه ...استغفر الله هی میخوام جلو خودمو بگیرم نمیشه رفتیم راه اهن اونجا اتفاق خاصی نیوفتاد فقط فهمیدیم با یه مدرسه پسرونه باید تو یه قطار باشیم رفتیم دم قطار دور خودمون میچرخیدیم یکی مارو میدید واقعا به عقلمون شک می کرد تو قطار خیلی جالب بود یهو میدیدی تو کوپه ها هیشکی نیست هممون میریختیم تو یه کوپه من که شبش ۱ساعت بیشتر نخوابیدم صبح وسط راه نماز صبح خوندیمو رسیدیم من که هیچ احساسی نداشتم واقعا نمیتونستم درک کنم ما تو اصفهانیم بردنمون ابابصیر یه جاییه که نابیناها توش درس میخونن صبحانه خوردیمو و بعدبردنمون .....
|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت
|