تبليغاتX
نوازش
نوازش
نعمتی گمشده...
حرفای یه دل کوچولو
مینویسم برای تو با دلی پاک و صادقانه...

الهی ارزوهات تو گرمای تابستون برسند و کال نمونن.

الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه و جای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی.

الهی اونی که دوسش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه.بیقراریش اونقدر سر به فلک بزنه که نه غرورتو بشکنه نه دل اون.

اونوقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو میخوای.

یه خونه و دو تا گلدون و دو تا قناری با یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دو راهی جاده زندگی بعد از کلی راه رفتن به هم میرسند.

کاش یه معجزه ای بشه.

چه میدونم!

مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که من چقدر دوست دارم.

این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام...

اینم دردو دلای دلم...دلم می خواست خودشون فرار کنه که کرد.

گل قشنگم مراقب لطافت روح مهربانیت وفایت زمزمه های تنهایی ات غصه های ارغوانی ات و مخصوصا اسم قشنگت باش.

میدونم هیچی نفهمیدین ولی از نوشتنش منظور داشتم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت |

در روزگاران پیشین
آن گاه كه اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز كوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود .
اما خدا هیچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظیم گذر كرد .

پس از هزار سال دیگر بر بلندای كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من آفریده توام مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست .
و خدا هیچ پاسخی نگفت ، اما چون هزار بالی شتابان گذشت .

هزار سال بعد ، بلندای كوه مقدس را صعود كردم و باز خدای  را چنین ندا دادم :
ای پدر من ! من فرزند توام با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی ، من نیز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم شد .
و خدا چیزی نگفت و چونان مَه ی كه تپه های دور دست را می پوشاند دور شد .

پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اینگونه گفتم :
ای خدای من ای آرزوی من و انجام من ، دیروز توام و تو امروز منی ، من ریشه تو در زمین و تو گل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشید ، رشد خواهیم كرد .
پس همان لحظه به سویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا كرد و همانگونه كه دریای ، جویباری ضیعف را بر خویش می كشد مرا در خود پذیرفت .
و هنگامی كه دره ها و دشت ها را فرود می آمدم ، خدا نیز آن جا بود .

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت |