![]() در آشوب برگ ریزان پائیزی و ازدحام عصیان زده ی پر حرارت رنگها …سالهای رو به آینده را می نگرم که از پس هر لحظه و ثانیه اش خلقتی بشکوه در دستانم موج خواهد زد . نه رویا می بینم نه خیال ناباورانه سالیان بارآورد رازی که انتهای خاموش هر جاده اش ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود .
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
87/12/22 - 87/12/30
87/09/08 - 87/09/14 87/06/22 - 87/06/31 87/06/08 - 87/06/14 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/08 - 87/04/14 87/04/01 - 87/04/07 87/03/22 - 87/03/31 87/03/08 - 87/03/14 87/03/01 - 87/03/07 87/02/22 - 87/02/31 87/02/01 - 87/02/07 86/12/22 - 86/12/29 86/12/05 - 86/12/21 86/12/08 - 86/12/14 86/11/22 - 86/11/30 86/11/08 - 86/11/14 86/11/01 - 86/11/07 86/09/08 - 86/09/14 86/08/22 - 86/08/30 86/08/05 - 86/08/21 86/08/08 - 86/08/14 86/07/22 - 86/07/30 86/07/05 - 86/07/21 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 86/06/05 - 86/06/21 86/06/08 - 86/06/14 86/06/01 - 86/06/07 جستجو
پيوندها
سایت بابای گلم(معماری)
سایت داداش گلم کپی وبلاگ دانلود نرم افزار وجواب سوالات تبیان کوثر(حسنا جون) یاس عاشق ستایش عزیزم برای چشم خاموشت دل نوشته های من... نرگس نوشته های رنگی(بچه های گل فضیلت) بشراجون انی شرلی چاقالوها *موناجون* قالبهاي حرفه اي براي وبلاگها و سايتهاي ايراني آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نوازش
نعمتی گمشده... خدا جونم!
گفتم:خدایا من دقایقی بود در زندگانیم
که هوس میکردم سر سنگینم را که پراز دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شهنه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت:عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از خودم دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟ گفت:عزیزتر از هر چه هست اشک تنها قطره است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی واز حوالی آسمان.چرا که اینگونه میشود تا شاد بود. گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت:بارها صدایت کردم آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید. گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی می خواستم برایم بگویی آخر بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم:پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت:اول بار که گفتی"خدایا"آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی هماند بار اول شفایت میدادم. گفتم:مهربانترین خدا!دوست دارمت..... گفت:عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت.... خدایا! به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تر تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه می خوای. توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حکم برانم نه آنکه گوش به فرمان بادا ابدای ایام باشم... کمکم کن تا پیش از آنکه مرا بفهمند به سوی درکشان گامها بردارم. |+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت
کاش همه آدما اینطوری بودن |+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت
|