![]() در آشوب برگ ریزان پائیزی و ازدحام عصیان زده ی پر حرارت رنگها …سالهای رو به آینده را می نگرم که از پس هر لحظه و ثانیه اش خلقتی بشکوه در دستانم موج خواهد زد . نه رویا می بینم نه خیال ناباورانه سالیان بارآورد رازی که انتهای خاموش هر جاده اش ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود .
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
87/12/22 - 87/12/30
87/09/08 - 87/09/14 87/06/22 - 87/06/31 87/06/08 - 87/06/14 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/08 - 87/04/14 87/04/01 - 87/04/07 87/03/22 - 87/03/31 87/03/08 - 87/03/14 87/03/01 - 87/03/07 87/02/22 - 87/02/31 87/02/01 - 87/02/07 86/12/22 - 86/12/29 86/12/05 - 86/12/21 86/12/08 - 86/12/14 86/11/22 - 86/11/30 86/11/08 - 86/11/14 86/11/01 - 86/11/07 86/09/08 - 86/09/14 86/08/22 - 86/08/30 86/08/05 - 86/08/21 86/08/08 - 86/08/14 86/07/22 - 86/07/30 86/07/05 - 86/07/21 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 86/06/05 - 86/06/21 86/06/08 - 86/06/14 86/06/01 - 86/06/07 جستجو
پيوندها
سایت بابای گلم(معماری)
سایت داداش گلم کپی وبلاگ دانلود نرم افزار وجواب سوالات تبیان کوثر(حسنا جون) یاس عاشق ستایش عزیزم برای چشم خاموشت دل نوشته های من... نرگس نوشته های رنگی(بچه های گل فضیلت) بشراجون انی شرلی چاقالوها *موناجون* قالبهاي حرفه اي براي وبلاگها و سايتهاي ايراني آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نوازش
نعمتی گمشده... در روزگاران پیشین
آن گاه كه اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز كوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم :
پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود . اما خدا هیچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظیم گذر كرد . پس از هزار سال دیگر بر بلندای كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم : هزار سال بعد ، بلندای كوه مقدس را صعود كردم و باز خدای را چنین ندا دادم : پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اینگونه گفتم : |+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت
|